|
برای دل خودم مینویسم و....
|
خداوندا
از بچگی به من آموختندهمه را دوست بدارم
حال که بزرگ شده ام و
کسی را دوست می دارم
می گویند:
فراموشش کن
دکتر شریعتی
صدایت را می شنوم به گاه دلتنگی هایم:
"می فهمی دارم به چشمات نگاه می کنم"
و اینک تو کلامم را بشنو:
"می فهمی که دلتنگت شده ام "
بی انصافیست صدایت را دریغ کردن
بی انصافیست
اما عزیزم این دلتنگی جنس دیگری دارد
تو را در کنار خود حس می کنم
اما دستانم نمی تواند وجودت را لمس نماید
بی انصافیست
نه؟؟؟
تو گمان نمی کنی بی انصافی است
یادم می آید از من پرسیدی می توانم دوریت را تحمل کنم
گفتم خواهم گریست
و تو مرا به صبر فراخواندی
گفتم بخاطر تو صبر خواهم کرد
صبر خواهم کرد، اما
اما قول بده اگر آمدی نپرسی سرخی چشمانم و التهاب پلک هایم برای چیست...
میخوام اعتراف کنم.........................
اقایون خانما من از تنهایی متنفرم....تنفر تنفر تنفر...
نمیخوام تنها بمونم...اسم وب چرته...
تنهام نذار ....................
چاره ای نیست....
باید در این غروب دلپذیر عاشق شویم.
زیرا ....
مهتاب در راه است و می خواهد امشب برایمان نور بپاشد
پس ....
به یاد ماه برایم ترانه بخوان تا من نیز مانند اسمان تو رو در اغوش کشم
.
.
.
سلام
راستش نیدونم چی بنویسم.حسش نیس تایپ کنم
فقط بگم حالم خوبه اگه کسی خواست حالمو بپرسه...............
بعدش دیگه خبری نیس جز سلامتی و دفترچه های کنکور که اومد و مارو بدبخت کرد.....
ای حالم گرفته شد عجیب...........
استرس دارم در حد چیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی
واسم دعا کنید واسه همه ی پشت کنکوری هااا
فعلا بای
روزگار سختيه...........................
اقا ديگه....
دلم داره ميتركه......................................
بخدا قلبم درد ميكنه وقتي به اين همه بدبختي فكر ميكنم.ميخوام امروز شب يلدا رو به بهترين ادمايي كه از ته ته قلبم دوسشون دارم تبريك بگم
1-مامان و بابام
2-داداشيام+زن داداشي گلم+ايلماه جوني(عضوجديد خانواده)
3-فاطي عسيسم كه اگه نباشه دنيا هم نباشه
4-يكي كه خيلي دوسش دارم ولي اون دوسم نداره
5-پريساي گلم كه يك دوست خوب و مهربون بوده واسم فكر كنم امشب باهام قهر كرده
6-به همه ي ادماي اين دنيا كه قلبشون عين ايينه صاف و پاكه
نميدونم چي بگم اماميدونم دلم داره پر ميزنه واسه ديدن كسايي كه دوسش دارم ولي كنارم نيستن.كسي كه دوسش داشتم اما به دروغ گفتم و قول دادم كه ديگه دوستت ندارم.گفتم چون ميدونستم با شنيدنش خوشحال ميشه.....
از خوشحاليش انگار دنيا فقط فقط واسه من شد.اي روزگار نامرد....
كاش يه سري به وبم ميزدي و ميديدي كه هرچي هست متعلق به توس.كاش.......
ميدونم كه تمام دوستام و داداشم ادرس وبمو دارن اما ديگه واسم مهم نيست كه كسي بفهمه و ازم چيزي بپرسه
دنيا اونقدر كوچيك و نامهربوون شده كه ديگه هيچي واسم مهم نيست....
يك حرفي ميگم بهتون تو ذهنتون ثبتش كنيد.اگه يه روزي حس كردي قلبت لرزيد و عاشق شدي بدون دروغه....
همش دروغ محضه.!! عشق شده عين اش كشك مامان بزرگ تا وقتي كنار ديگ اشي دلت ضعف ميره واسه خوردنش اما بعدش تا يك كاسه ميخوري ميبيني دلت ديگه نميخوادش.اخه اينم دله......؟؟؟؟؟
نه اينم دله؟؟؟
تو به من بگو لعنتي؟؟
بگو عشق مثل اش مامان بزرگ ميمونه يا نه؟؟
بگو عشق فرهاد به شيرينش راست بود يا نه؟؟
بگو كسي كه ادعاي عاشقي ميكنه ميتونه عين فرهاد كوه بكنه؟؟
ميتونه عين خسرو بزنه تو دهن رقيبش؟
ميتونه چشمشو رو همه دنيا ببنده؟؟؟
عمرا كه نميتونه................
عشق مرد.... از ديدگاه من عاشقي حتي اش كشك هم نيست.خود كشكه كه بمونه ميگنده...
بوي گند عشق داره خفم ميكنه.....از عاشقي سيرم.... از تنهايي سيرم.....از بي كسي .....از بي همدمي....
از خستگي.....از هرچيزي كه كلمه ي عشق توش باشه.....
دكتر شريعتي گفته دوست داشتن از عشق برتر است....
باورش دارم...........
اما تويي كه هيچوقت نميفهمي دوست داشتن چيه بدون كه نميذارم كشك اش مادر بزرگ بگنده.بدون دوستت دارم.لازم باش كشك رو ميبرم قطب شمال تو سرما يخ بزنه اما نگنده....
دوستت دارم....اما نه اونقدري كه قبلا دوستت داشتم.....
واست دعا ميكنم خوشبخت بشي.....عشق يعني دعا كردن واسه خوشبختي كسي كه تو دوسش داري و اون دوستت نداره.....
سلام به همه ی رفقای گلم....
خوشحالم که بعد این همه مدت دوباره اومدم پیشتون.راستش نت قطع شده بود و منم در کف نت و وب و سایتایی بودم که توش عضو بودم.
خب کلینی حرف دارم واسه گفتن که نمیدونم چی بگم!!یعنی نمیدونم از کجا بگم؟؟
از بدبختی هام،از دعواهام،از بی حوصلگیم واسه درس خوندن،از دل شکسته...........
اوووووووووووووووووو
کی بره این همه راهو؟؟؟؟؟؟؟؟
اما فدای سرم،فدای همون دل شکسته ی خیلی هااا
فدای یک تار موم.مگه این دنیا ارزش داره که بخوام غصه بخورم.نه داره؟؟؟؟
راستش هم من ناراحتم از دست کسی و هم کسی دیگه از دست من ناراحته!!!!
خب حالا بماند که کی از دست کی ناراحته!!!!
سیم کارتمو شکوندم واسه اینکه اعصاب نداشتم...!! گوشیمو کوبوندم به دیوار واسه اینکه کفری شده بودم و الانم پشیمونم اخه گوشیم نابود شد.خراب شده و دیگه کار نمیکنه....
منم که کلا رو هنگم.راستش همین عید اومدم یک اس ام اس تابلو که مثلا واسه تبریک بود واسه همه فرستادم.فکر نکردم که ناراحت بشن.دیدم هیچکس جوابمو نداد،دوباره از نو رفتم تو خط عذرخواهی که بخدا بدون منظور بود!!!!
خلاصه بگم که تو این مدت که نبودم حسابی قاطی کردم.داداشیمم که نیس،رفته گناباد،از طرفی هم این معلمای داغون و سیریش هی میرن رو اعصاب.منم که اعصاب ندارم......
خب جدا رو هنگم این نمیتونم فکر کنم.اخه الان تو کافی نتم.تازه چشمه احساسم خشکیده!!!!!
والا بخدااااا
یک حرفی میگم به یک نف که خودش میدونه کیه...
میخوام بگم که سعی در این نداشته باش تا منو امر به معروف کنی.یا اصلا بهتره بگم بعد دو هفته پاشدی اومدی میگی که ..........
خب من که نیستم میگی چرا نیستی؟هستم قاطی میکنی که چرا هستی؟؟
من نفهمیدم حرف حسابت چیه!!!!ها؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خداوگار عالم شاهده که ته دل من چی میگذره،هی روزگار نامرد....
شنیدین میگن دوری و دوستی؟؟؟
بخدا من که به این جمله شک ندارم.یعنی ادم محاله از کسی دور باشه و .....
هر چی صمیمی تر باشی دعواهم بیشتر میشه.عین خودمو فاطی
چقدر دلم واسه فاطی تنگیده،قد دنیا قد ستاره های اسمووووووووووووووووووووووون
عجب اسمون خوشگلی،با ابرای مهربونش فقط میباره و میباره و من هم لذت میبرم
فاطی جونی دلم واست تنگ شده.ای شاالله خوش باشی گلم
خب رفقای گلم من دیگه برم که الاناس داداش ناصرم بیاد و گوشمو بگیره و بندازتم بیرون.تو مسنجر هم هیچکس آن نیس.شانس ندارم که....
معلوم نیس دیگه کی بیام.اگه تونستم حتما بهتون سر میزنم.راستی تنها جونم که همیشه واسم کامنت میذاری خیلی دوستت دارم عزیزم.بخدا وقت ندارم بیام وبت.دلم واست تنگیده گلم....
خدا پشت و پناهتون رفقا
کنارم هستی و اما دلم تنگ میشه هر لحظه
خودت می دونی عادت نیست فقط دوست داشتن محضه
کنارم هستی و بازم بهونه هامو میگیرم
میگم وای چقدر سرده میام دستاتو میگیرم
یه وقت تنها نری جایی که از تنهایی میمیرم
از این جا تا دم در هم بری دلشوره میگیرم
فقط تو فکر این عشقم تو فکر بودن با هم
محاله پیش من باشی برم سرگرم کاری شم
می دونم یه وقتایی دلت میگیره از کارم
روزاییکه حواسم نیست بگم خیلی دوستت دادم
تو هم مثل منی انگار از این دلتنگی ها داری
تو هم از بس منو می خوای یه جورایی خود ازاری
کنارم هستی و انگار همین نزدیکیاس دریا
مگه موهاتو وا کردی که موجش اومده اینجا
قشنگه رد پای عشق بیا بی چتر زیر برف
اگه حال منو داری می فهمی یعنی چی این حرف
میدونم که یه وقتایی دلت میگیره از کارم
روزایی که حواسم نیست بگم خیلی دوستت دارم
تو هم مثل منی انگار از این دلتنگی ها داری
تو هم از بس منو می خوای یه جورایی خود ازاری
هيچوقت فكر نميكردم كه تو اين دنيا به اين قشنگي ادمايي بوده باشن كه كاري به جز ازار و اذيت ديگران ندارن!!
اره خيلي زياده،تادلتون بخواد.
نميدونم چرا من جديدا فقط بد ميارم.تقصير خودمه يا نه؟؟
راستش چند روز پيش از مدرسه اومدم ديدم واسم اس اومده كه ببخشيد فاطمه خانم؟
خب منم گفتم طرف اشناس جوابشو دادم.
ولي نگو كه مزاحم بوده و منو ميشناخته يا نه تا اون موقع نيدونستم.
خلاصه گذشت تا شب رفت رو اعصابم.هي اس ميداد و حرف مفت ميزد.خيلي بي ادب و بي شخصيت بود
ديدم داره پررو ميشه جوابشو دادم و چنان روش توپيدم كه كار از كار بد تر شد.
كلي تهديدم كرد كه اره ......................................
حيف كه نميشه همشو گفت.خلاصه من مونده بودم در عجب و شگفتي كه خدايا اين موجود مزاحم ديگه از كجا پيداش شد.نيدونستم بايد چيكار كنم.از طرفي حوصله درگيري و سرزنش نداشتم.چون اگه به بابا ميگفتم طرف مزاحم شده ميگفت بيخود جوابشو دادي.واسه همين حرفي نزدم.
اما طاقت نياوردم و فرداش به داداشم گفتم.خيلي منطقي برخورد كرد و گفت توكاريت نباشه باقيش با خودم
اون شخص مزاحم هم ازم پرسيد صحرا رو ميشناسي؟؟
وااااااي خدايا اين كيه كه هم منو ميشناسه و هم دخترعمومو.و تازه داره تهديد ميكنه كه .....
شده بودم كاراگاه .از صحرا پرسيدم و فهميدم كه گوشيشو ازش دزدين و شماره منم كه تو گوشيش سيو بوده.
طرف دزد بوده و مريض...
جاي شما خالي برادر گرام چنان حالشو گرفت كه فكر كنم تا عمر داره به هيچ دختري حتي نيگاه نكنه چه برسه مزاحمش شه.فحش بارون شده بود طرف!!!!
حقش بود.ادم مزاحم و بي تمدني مثل اون بايد بره بميره.از هرچي مزاحم و ادم عوضيه متنفرم
از اين دسته پسرا كه فقط ميخوان بگن ماهم هستيم.و واسه اثبات وجودشون هر غلطي ميكنن چون كسي بهشون اهميت نميده.
از اون دسته از پسرا كه عين يك دختر ارايش ميكنن و عين ادماي ...ميشن حالم به هم ميخوره.مرد به مرد بودنش مينازه من موندم اين بدبختايي كه اين جوري ارايش ميكنن واقعا ميدونن جنسيتشون چيه.مثل يكي از پسراي فاميل خودمون كه واسه شكسته شدن ريملش نشسته به گريه كردن.
اخه ادم حسابي دختر جماعت كه عشق ارايش و اين چيزاس بخدا واسه شكسته شدن يك ريمل معمولي گريه نميكنه اونوقت توووووووووووووووو
از اون پسرايي كه خودشون با خودشون مشكل دارن بدم مياد.اونايي كه نميتونن تصميم بگيرن،يك هر روز رو يك شاخه ان،هر روز با يكي و هر روز يك حرف ميزنن.دچار چند شخصيتي شدن.نميتونن تصميم بگيرن.
از اونايي كه حرفشونو رك و راست نميگن اينقده بدم مياد،ادم بايد رك حرف بزنه.اونقدر رك و رو راست كه طرف مقابل راحت بفهمه منظور طرف مقابلش چيه.ادمو بپيچونن و بعدشم حرفشونو نگن.عين داداش خودم؛نصفه حرف ميزنه
خدياااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
مرد بايد غرور داشته باشه،مرد بايد عزت داشته باشه.مرد بايد مرد بودنشو ثابت كنه
بين زن و مرد خيلي تفاوت هست.زن ها خيلي دل نازك و احساسي.اقايون بعضي هاشون دل سنگ و سختگير
وقتي خدا خواسته و تو شدي مذكر خب چرا هي اصرار بر اين داري كه خودتو عين دخترا دراري.
خب نميگم كه دخترايي نيستن كه عين پسرا لباس نميپوشن.اوناهم يك جورايي قاطي دارن.
به هرحال اگه مردي غرور داشته باش اما در عين اين حال مهربون و با احساس باش.غرور به جاش خوبه.نه اينكه هميشه بخواي مرد سالاري كني.
عاشق مرداي مغرور اما خوش قلب و مهربون.دل نازك عين گنجشك .الهي چقدر دوسشون دارم.عين داداش بزرگه خودم.به جاش برسه غرورش لهت ميكنه،اما به جاش پابه پات ميشينه گريه ميكنه.دركش خيلي بالاس.
خب اين بود از ماجراي مزاحمت و بي كاريه يك ادم بخبخ.چي بهش بگم خب؟هم گوشي دزديه هم مزاحم مردم شده.
هي خدا يك عقلي به اين جماعت بده تا من اينقدر حرص نخورم.
حالا جالب اينجاس كه من طفلي با خوندن يك اسش نشستم به گريه كردن.فرداش تو مدرسه واسه فاطمه توضيح دادم كلي خنديد.گفت اولا كه تقصيرخودت بود كه جواب دادي؛دوما هم تقصير ودت بود،سوما كه حالا گريه نداره
اما اون نميدونست كه پسره ي اشغال چي بهم گفت.هيچوقت فكرشم نميكردم كسي پيدا شه كه اينجور حرفارو بهم بزنه.منم خب نميتونستم كاري بكنم فقط عصبي شده بودم.
ميخواستم با حال و هواي دوران كودكيم زندگي كنم،نذاشتند. تنها يك حرف گفتند كه تو بزرگ شده اي
خواستم بزرگ بشم و خودم تصميم بگيرم گفتند،هنوز بچه اي و نميتوني سر خود كاري انجام بدي
خواستم اصلا فكر نكنم و بذارم هرجور كه بقيه ميخوان واسم تصميم بگيرن،باز هم گفتند تا كي ميخواي به ديگران وابسته باشي.رو پاي خودت باش
خواستم فرياد بزنم و بگم تمومش كنين،دوباره صداشون زودتر از صداي من به گوشم رسيد و گفتن تو بزرگ شدي نبايد فرياد بزني...
خواستم باهاشون با ارامش صحبت كنم،دوباره گفتند:ما وقتشو نداريم.خودت درستش كن...
ديگه بيخيال شدم.گفتم بهتره اصلا تو اين دنيا حرف نزني.بهتره هرچي تو دلت هست واسه خودت نگهش داري.چه دليلي داره واسه اروم شدنت بخواي اينقدر ملتمسانه به يكي نگاه كني؟؟
سكوت كردم،فقط سكوت.....
داشتم خفه ميشدم،يك چيزي ته دلم سنگيني ميكرد،قلبم تند تند ميزد...
فقط صداي سكوت خودمو ميشنيدم و بس...
با خودم فكر ميكردم چي ميشه برم تو خيابون و جار بزنم،كه اقايون خانمها منم هستم.يكي به حرفام گوش كنه...
اما ترسيدم از اينكه حتي اونا هم بگن وقت نداريم.اونوقت سكوت قلبم ميشكست...
دل بستم به يك دفترچه كوچيك و بي ارزش كه باهاش حرف ميزدم،يك دوست خيالي واسه خودم ساختم و اسمشو گذاشتم نرگس...
هر روز و هر شب با هم حرف ميزديم؛هروقت دست به قلم ميشدم بدون معطلي اول به نرگسم سلام ميدادم.
عين ديوونه ها اما ارومم ميكرد.هرچي ميخواستم بهش ميگفتم و اونم بدون غرغر كردن اروم مينشست و به حرفام گوش ميداد.چقدر سكوتشو دوس داشتم،چقدر لذت بخش بود واسم وقتي حس ميكردم يكي داره با تمام وجودش تنهايي هامو درك ميكنه...
من بيشتر اوقات تنها بودم.ترجيح ميدادم تو سكوت و خلوت خودم باشم تا تو دنياي پر از دغدغه و سرو صدا
دنيايي كه صداي فرياد همه ميومد اما كسي توجه نميكرد كه يكي عين خودش تو همين دنيا داره آتيش ميگيره.
اتيش جهنم كه نيس؛اتش تنهايي هاس كه دل ادمو ميسوزونه!!!
جرقه ميزنه و دلتو كباب ميكنه اما واقعا كسي نبود كه كه حتي يك قطره آب بريزه و خاموشش كنه...فقط بنزين ميريختن.اما قيمت يك قطره اب خيلي كمتر از بنزين بود
ولي نرگس خيالي هم نتونست رفيق هميشگيم باشه؛حس ميكردم هر روز ك ميرم سراغ دفترچه خاطراتم جاش عوض شده.يكي بود كه تمام حرفاي منو نرگسو ميخوند....
ديگه ننوشتم؛ديگه با كسي حرف نزدم.دوباره همون سكوت هميشگي شد محرم اسرار من !!!
تا رسيد به اينجا،گفتم شايد يكي كه حالا فهميده راز من چيه بتونه كمكم كنه؛اما نشد كه بشه...
خب شايد من خيلي پرتوقع هستم كه فكر ميكنم يك دوست ميتونه كمكم كنه.البته من اسمشو ميذارم دوست،فكر كنم اينجوري بهتر باشه...
حالا كه اتفاقي نيوفتاده،فقط بايس سرمو بندازم پايين و حرف نزنم.چون به معناي واقعي بايد خفه شم.چون من گناه كارم نه ديگران...
تو كامنتاي قبليم يك دوست به اسم تنها يك شعري نوشته بود كه تهش اين بود،(من لب بسته ي احساس تو ام)
چقدر اين تيكش به دلم نشست.عين خودم كه هميشه محرم اسرار دوستام بودم.به خصوص حنانه.اما بعد جدا شدنم از اون دوستام حنانه رازداري نداشت و خودشو بدبدخت كرد.از ترس ابروش مجبور شد كاري بكنه كه الان پشيمونه...
اما من از گفتن حرف دلم پشيمون نيستم،حداقل راحتم از اينكه ديگه كسي نيست كه فكر كنه من....
هرچند نذاشتي حرفامو تا تهش بگم.تو هم نميتوني كمكم كني .فقط خودم بايد درستش كنم !!!
عجب دنيايي شده... هي روزگار
نامرده نامرده...اين دنيا روزتو بر حسب دل خودش رقم ميزنه.ميبيني يه روز حال ميكنه يك روز خوب و عالي ميذاره جلوت،يك روز باهات سر لج ميوفته و روزتو به گند ميكشه!!!!
من نميدونم روزام چه جوريه،خوبه يا بد!!
قدرت تشخيص ندارم كه بدونم الان بايد خوشحال باشم يا ناراحت؟اين كارم درسته يا اشتباه؟
اصلا بهتره بگم نميدونم حالم خوبه يا بده؟؟
ولي اينو خوب ميدونم جديدا اصلا حالم خوب نيس.حال جسمانيمو ميگم.روحي كه نسبتا خوبم .فقط از دوري داداشيم دارم ديوونه ميشم.هي روزگار نامرد.... داداشيم رفته يه شهر ديگه واسه دانشگاهش.كارشناسي برق قدرت ميخونه
اهان داشتم ميگفتم حال جسمانيم ميزون نيس،همش سر درد دارم،رو به انفجاره بخداا
كي ميوفتم ميميرم خدا داند!!!! ولي خداييش خيلي داغون ميدرده،فاطي هي ميگه برو دكتر ولي كيه كه پاشه بره.
كلا من رو به موت هم كه باشم به زيارت دكتر جماعت نميرم.باهاشون حال نميكنم،از اسم دكتر خوشم نمياد واسه همينم نميخوام دكتر شم.
يعني ميخوام روانپزشك بشم.چون به نظر من ادم اگه حال روحيش ميزون باشه،هيچوقت مريض نميشه.
ولي من حال روحيم خوبه نميدونم چرا سرم هي درد ميكنه.اينگاري با پتك كوبيدم تو مخم.مااااااااااااادر جان
از طرفي هم كه پيري زود رس اومده سراغم پا دردم دارم.

اهان اينو بگم.امروز صبح فاطي جوني زنگيد.خوشحال بود.سلام نداده جيغ زد پرده ي گوشم پاره شد فكر كنم...
جيغ ميزد كه فاطي بالاخره راضي شدن،خداياااااااا اين چي ميگه؟ خلاصه فهميدم كه شب ميخواد بره كنسرت احسان بدون من 
احسان خواجه اميري دربجنورد.واقعا با چه رويي رفته بجنورد؟؟
خلاصه كليني خوشحال شديم.دوس داشتم منم ميبودم تا كليني جيغ ميزدم و هم خوني ميكردم
اي دل غافل.....
5دقيقه نگذشته بود كه باز فاطي زنگيد.ميگه نامرد راضي نبودي من برم؟
اي بابا من غلط بكنم راضي نباشم.چرا؟؟گفت مامي زنگيده و گفته نشد كه بشه.پدر گرام امر فرمودن نرين
ماهم كه مثبت بايد به حرفشون بگوشيم.خيلي حيف شدااا
ديگه حرفام ته كشيد،البت حرف زياد دارم اما سر درده به مغزم فشار اورده هنگيدم.ميترسم يه هووييي يه چي بگم كه نبايد ميگفتم بعد ابرو خودمو ببرم.
فعلا خدانگهداري....
اگر دروغ رنگ داشت ؛
هر روز شاید ؛
ده ها رنگین کمان در دهان ما نطفه می بست
و بیرنگی کمیاب ترین چیزها بود
اگر شکستن قلب و غرور صدا داشت؛
عاشقان سکوت شب را ویران میکردند
اگر براستی خواستن توانستن بود ؛
محال نبود وصال !
و عاشقان که همیشه خواهانند؛
همیشه میتوانستند تنها نباشند
……….
اگر گناه وزن داشت ؛
هیچ کس را توان ان نبود که قدمی بردارد ؛
تو از کوله بار سنگین خویش ناله میکردی …
و من شاید ؛ کمر شکسته ترین بودم
اگر غرور نبود ؛
چشمهایمان به جای لبهایمان سخن نمیگفتند ؛
و ما کلام محبت را در میان نگاههای گهگاهمان
جستجو نمیکردیم
اگر دیوار نبود ؛ نزدیک تر بودیم ؛
با اولین خمیازه به خواب میرفتیم
و هر عادت مکرر را در میان ۲۴ زندان حبس نمیکردیم
اگر خواب حقیقت داشت ؛
همیشه خواب بودیم
هیچ رنجی بدون گنج نبود … ولی گنج ها شاید
بدون رنج بودند
اگر همه ثروت داشتند ؛
دل ها سکه ها را بیش از خدا نمی پرستیدند
و یکنفر در کنار خیابان خواب گندم نمیدید ؛
تا دیگران از سر جوانمردی ؛
بی ارزش ترین سکه هاشان را نثار او کنند
اما بی گمان صفا و سادگی میمرد ….
اگر همه ثروت داشتند
اگر مرگ نبود ؛
همه کافر بودند ؛
و زندگی بی ارزشترین کالا یود
ترس نبود ؛ زیبایی نبود ؛ و خوبی هم شاید
اگر عشق نبود ؛
به کدامین بهانه میگریستیم و میخندیدیم؟
کدام لحظه ی نایاب را اندیشه میکردیم؟
و چگونه عبور روزهای تلخ را تاب میاوردیم؟
اری بی گمان پیش از اینها مرده بودیم ….
اگر عشق نبود
اگر کینه نبود؛
قلبها تمامی حجم خود را در اختیار عشق
میگذاشتند
اگر خداوند ؛
یک روز آرزوی انسان را براورده میکرد
من بی گمان
دوباره دیدن تو را آرزو میکردم و تو نیز
هرگز ندیدن مرا
انگاه نمیدانم
براستی خداوند کدامیک را می پذیرفت
باز امد بوي ماه مدرسه بوي بازي هاي راه مدرسه
به به درود بر خودم كه بالاخره حس بوياييم كار كرد و بوي ماه مدرسه رو فهميدم.نميدونم چرا تا الان متوجه نشده بودم كه ماه مهر هم بو داره!!!
والا بخدا حالم بد شده از بس هرسال مهر ماه اين شعر مزخرفو از تي وي ميذارن.خجالتم نميكشن بخدا
همش تكرار،همش چرت و پرت تحويل بچه ها ميدن
مهرماه هم شروع شد و اغازي از سختي هاي من و رفقاي هم سنم.
كنكوري هاي 91 از همين امروز ثبت نام كنين.كلاس هاي گاج؛علوي؛كانون؛فكور،گزينه دو،سنجش و .....
مم پوكيد از بس زنگيدن گفتم فاطمه جون پاشو بيا ثبت نام واسه ازمون واسه كلاس.واسه مرگ و درد
واسه مردنم هم وقت گرفتم از خدا؛گفتم ديدي وقتش تنگ بود من بدبختو كوبوند به ماشين مردم.خب گناهم چيه له شده برم زير خاك؟؟
اول و دوم مهر كه به تعطيلي خورد،ولي از روز سوم مهر كه رفتيم مدرسه نامردا درس دادن.خدايااااااااااا
الانم كه از اين كلاس به اون كلاس .تو راه شهيد ميشم بخدا.
تا ساعت 3مدرسه.از ساعت 5تا 9كلاس.بعدشم بشين درس بخون.تازه اين كخه هس،نميدونم اسمش چيه؛هي وول ميزنه تا با گوشي ور بري و اس بدي.اونم كه شده يه بلا واسمون.اصلا بدون گوشي كه نميشه.ولي الان گوشيم هنگيده،فك كنم ديگه بايس دورو بره گوشي رو خيط بكشم.چون پول مول يوخته!!!
درحال حاضر روزگاري بسيار خوش دارم.هم درس ميخونم،هم ميگردم،هم مردم ازاري ميكنم.هم كلي كار ديگه كه باشه واسه بعد...
زندگي هم عالمي داره هاا.هي ادم ميدونه كه كارش اشتبه اما انجام ميده.چرا واقعا؟؟؟
من كه ميگم به همون كخه وابسته اس و شيطون ميطون رو بيخيال.وول وول ميكنه
در انتها بگم دلم واسه عشقم،نفسم،بهترين دوستم شديدا تنگيده و از همين جا ميخوام كه فرياد بزنم و بگم كه فاطي جونم خيلي دوستت ميدارم و ميخوام كه سال بعد باهم تو يك شهر باشيم.(واسه دانشگاه ديگه)
من قراه روانشانسي بالين بخونم(تجربي ام)فاطي جوني هم قراره مهندسي پزشكي بخونه(رياضيه ديگه)
البت اگه بشه؛چون قراره بريم پيش خواجه حافظ شيرازي درس بخونيم و اونجام مهندسي پزشكي نيداره.يحتما بايس درو مهندسي پزشكي رو خيط درشت قرمز بكشه.ولي من بيخيال روانشناسي نميشم چون عمرا رشته ديگه قبول شم ديوونه ميشم.
خب ديگر حرفي نيست؛امري هم نيست؛عرضي هم نيست.ديگه كلا هيچي نيست....
خدانگهداري
ميخوام بشينم فقط ذار بزنم و فحش بدم
به كي ؟ واسه چي ؟
ولش خودتون ميدونين ديگه...
عين حقيقتو بگم واستون دوستان،من چن وقت پيش رمز ورود وبمو عوض كردم.اخه غيرمن و فاطي برادرم فهميده بود.خوش نداشتم يه وقتي بياد ببينه پيامامو
بعدش اومدم و رمزشو عوض كردم.بعد از هنگيدن لوكس بلاگ(بهترين سرويس دهي رايگان در ايران)رمز وبم برگشته بود به اون اولي...
خب من طفلي از كجا بدونم كه عوض شده.از خيلي وقته همش ميام با همون رمز دومي ولي نميشه،تا به امرزو شانسكي زدم و ديدم وارد مديريتم شد...
اي خدااااااااااااااااا
خب رفقا من خيلي ناراحت شدم،تمام وبم پرپر شده،همه خاطراتم؛همه شعرام همش نابود شد
تمام پياماي دوستام؛همشون رفت و نيست و نابود شد...
اخه چرا؟يعني چي؟
نيدونم چي بگم بخدا ديگه هنگيدم اساسي.كلي هممون سر كار بوديم.به اقاي مدير هم ايميل ميزنيم،پيام ميديم اصلا جواب نميده ..
من تو ني ني وبلاگ واسه بچه داداشم يك وب زدم،به مرگ خودم به ساعت نميكشه مديرش جواب ميده؛كلي راهنمايي ميكنه..
دمش گرم به اونم ميگن مدير به اينم ميگن مدير...
مارفتيم،ولي خيلي ناراحتم...
خيلي زياد
التماس میکنم به تو که نرو،حاضرم به پاهات بیافتم و خودم رو جلو همه خار کنم تا دوباره بیایی کنارم.
التماست میکنم به من نگو برنمیگردم آخه دلم میترکه و میمیره تو که خودت میدونی من چقدر دوست دارم چرا می خوای بری؟
التماست می کنم با خواهشی که تو صدامه و التماسی تو نگامه.مگه تو نگفتی نمیزارم چشات ببارن؟اما حالا که دارن میبارن چرا نمیای پاکشون کنی؟
التماست میکنم با بغضی تو گلومه که میخواد بگه دل نگرونه مثل همیشه و بگه منتظر توام در زیر باران با چشای گریون.
التماست می کنم که باغ بی درخت شدم بی تو و دارم میمیرم چرا میخوای این دلی که حاضره به خاطرت همه رو رد کنه و فقط کنارت باشه و ناز دلت رو بخره تنها بزاری؟
التماست میکنم من که برات جون میدادم و دیوونه مجنونت بودم و اسیر چشات بودم چرا می خوای پریشونم کنی؟
تو كه اينجوري نبودي واقعا دلت مياد من اينقدر التماست كنم ؟تو كه هر وقت ميديدي من ناراحتم خودتو به هر دري ميزدي تا شادم كني اما حالا از اين همه التماس دلت به رحم نمياد.
خدا ميدوني كه چقدر غمگينم و ناراحت اما دوسش دارم اما اون....اما اون....نمي دونم چي بگم. الانم كه منو نمي خواد و دارم اينارو مي نويسم كلي دارم اشك ميريزم و دعا مي كنم كه عشقم همه كسم سلامت باشه و خوب. باورم نميشه كه عشق من ؛عشق گلم ميگه نمي خوامت و از من كه هميشه حاضرم جونم رو بدم واسش بدش مياد و ميگه نمي خوامت.
يعني واقعا بدم؟
يعني اينقدر حال بهم زنم؟
يعني عشق بين ما الكي بوده؟
يعني حرفاي بينمون الكي بود؟.............نه...نه....خدا اين فكرا رو بريز از سرم بيرون.
تا كي التماست كنم كه برگردي ها؟
التماست كردم چه شبهايي كه عشقم نرو اما تو آخرش با منت ميگفتي باشه ميمونم اما من بازم با اينكه خودم رو خورد ميكردم مي گفتم بي خيال ارزش داره؛عشقمه حاضرم به خاطرش همه خاري و ناراحتي هارو بپزيرم.
التماست مي كنم ناز نگاهت رو از من نگيري و كنارم باشي.من هنوزم همون كسم كه وقتي مي خنديدي به لبات خيره مي شد و با ناز خندهات به دنيايه عشق مي رفت. من همونم كه كه عشق رو به رگ روح زدم و گفتم تو عشقمي تو....تو...اما چرا اينجوري مي كني؟
تو راز بودن مني عشقم.منو ببر تا تكاپوي درياها ؛روياها ؛فرداها و عظمت عشقت كه هميشه واسه من زيباست.تو خانه اي در كوچه زندگي هستي اما چرا باورم نداري؟
التماست مي كنم كه برگردي
تقديم به همه شما که عشق را با صداقت همراه کرديد و ميکنيد.و همه شما عاشقان.
شور بود و گرم
خواست اشکش را پاک کند که يادش امد دستان احمد در دستش است با احتياط جوري که نگاهش از احمد برداشته نشود همانگونه که حق حق ميزد سرش را کمي بر گرداند تا قطرات اشکي که از چشمهاي زيبا و درشتش سرازير شده و از روي لبهاي لرزانش راه به دهانش پيدا کرده بود را پاک کند
حس کرد که با تمام نيرويش دستان احمد را ميفشارد . با تمام وجود و کمترين قدرت در صدا به احمد گفت .
فقط بگو چرا؟
احمد مکثي کرد و گفت .
خوب بلاخره چي يه روز بايد جدا بشيم ديگه امروز نه فردا
مريم در حالي که دستان احمد را بيشتر در دستانش فشار ميداد گفت
اخه ميشه که با هم بود و جدا نشد همانطور که قرارمون بود. مگه چي شده؟ کاري کردم؟چيزي گفتم ؟کسي حرفي زده؟
احمد همانطور که سرش پايين بود کش دار و بي جون گفت
نه.
مثل اين بود که جرات نداره چشمهايش را توي چشمان خيس مريم بياندازد
مريم يه کم سکوت کرد نفسش به شماره افتاده بود حس کرد داره ميلرزه براي اولين بار بود که دستان احمد تو دستانش بود و تنش يخ کرده بود چند بار اخرين سئوالش را تا نک زبان اورد و دوباره برگرداند اين اخرين تير بود جوابش ميتوانست همه ستونهاي عشق او را خراب کند و گلستان دلش را به خرابه اي تبديل کند
بايد ميپرسيد بايد ميپرسيد
يادش امد اولين باري که احمد او را بوسيد هنوز ميشد داغيش را حس کرد گرمي انگشتانش را هنوز در زير لاله هاي گوشش حس ميکرد و طعمي که براي اولين بار چشيده بود
حرفهاي احمد به يادش امد که چه شيرين بود .از زندگي از با هم بودن از عشق و وفاداري و .......
يک لحظه حس کرد که دستان احمد در حال جدا شدن است تمام موهاي تنش سيخ شد ديگر فرصتي نمانده بود
بايد بپرسم بايد بپرسم
لرزه به تمام بدنش افتاد ضربان قلبش شدت گرفت نفسش را در سينه حبس کرد و با ترس و دو دلي در حالي که نفسش را به سرعت بيرون ميداد پرسيد
پاي دختر ديگري در ميان است ؟
احمد چشمهايش را به چشمهاي او دوخت .قلب مريم در حال جدا شدن بود با تمام قدرت دستان احمد را در دستانش گرفته بود چشمان احمد ميلرزيد و حالت اشک داشت
مريم ملتمسانه منتظر جواب بود همه چيز به اين جواب بستگي داشت عشقش خاطراتش همه و همه .
احمد کمي صدايش را صاف کرد و در حالي که لرزش و ترس در صدايش موج ميزد گفت
................. ..................
صداي ترمز ماشين مريم را از خواب بيدار کرد .
عرق کرده بود حس کرد نفسش تنگ شده .دهانش خشک شده بود و احساس تشنگي ميکرد سراسيمه و اشفته به دور و برش نگاه کرد ماشين توي پمپ بنزين بود و احمد که با همان نگاه هميشگي به او نگاه ميکرد و نغمه کوچولويشان که در کنارش خواب بود
دستش را به دور گردن احمد انداخت و در حالي که او را ميبوسيد سعي کرد که ريه هايش را از عطر احمد پر کند .
بعد از سالها دوباره طعم اولين بوسه احمد را زنده کرد .
احمد حيرت زده او را نگاه ميکرد و پرسيد .چه شده ؟طوري شده؟ خواب ميديدي؟
مريم در حالي که نغمه را در اغوش ميفشرد در جاي خود لم داد و با تبسمي که مملو از عشق و اميد بود چشمان خود را اهسته بر روي هم گذاشت و به اين فکر کرد که .
اين سئوالي است که هرگز توان جواب دادن به ان را ندارد.
مرد که اصلا توقع چنین حرفی را نداشت و حسابی جا خورده بود، مثل آتشفشان از جا در رفت و میان بازار و جمعیت، یقه جوان را گرفت و عصبانی، طوری که رگ گردنش بیرون زده بود، او را به دیوار کوفت و فریاد زد
مردیکه عوضی، مگه خودت ناموس نداری … گه می خوری تو و هفت جد آبادت … خجالت نمی کشی؟ …
جوان امّا، خیلی آرام، بدون اینکه از رفتار و فحش های مرد عصبی شود و عکس العملی نشان دهد، همانطور موأدبانه و متین ادامه داد
خیلی عذر می خوام فکر نمی کردم این همه عصبی و غیرتی شین، دیدم همه بازار دارن بدون اجازه نگاه میکنن و لذت می برن، من گفتم حداقل از شما اجازه بگیرم که نامردی نکرده باشم … حالا هم یقمو ول کنین، از خیرش گذشتم
مرد خشکش زد … همانطور که یقه جوان را گرفته بود، آب دهانش را قورت داد و زیر چشمی زنش را برانداز کرد …
ســـــــــــــــلام
اقایون خانمها به عرضتون برسونم که اگه دورو برتون دکتر خوب سراغ دارین معرفی کنین!!!!!!!!!!!
بابا ما که خل شدیم این دکترای محترم یه روز میگن نی نی تون دختره!! یهنی گفتن و ماهم خرسند بودیم
اما الان زدن زیر حرفشون میگن نخیر مانگفتیم پسره اشتب شده!!!!!
ما کلینی زحمت کشیدیم تا پاسی از شب در جستجوی اسم بودیم خودشم دخملک ناناز اما حالا بایس بریم سراغ پسر.
به هرحال هرچی هست باشه سالم باشه و زودی هم بیاد،که دلمون رفت.
راستی همین جمعه که بیاد عروسی دخترعمو جونمه(عادله) مثل خواهر میمونه واسم!
من که اماده اماده میباشم ولی مامی اعصاب نداره اخه هیچ خیاطی لباسشو قبول نکرده میگن وقت نداریم و مادر گرام هم داغ کرده ست که چه بپوشد!
اها یه چی دیگه بگم،یه چی خریدم که همیشه ارزوشو داشتم بگـــــــــــــــــــــــــــو چی؟؟
یه چی که خدا ازاولش بهم نداده!!
کلاه گیس
حتما الان میگی طفلی کچله!! نخیر کچل نیستم مو دارم یه عالمه که از دستشون خسته شدم تازه فـــــــــرفــــــــری
فکرکن من چقدر بخبخم با این موها چه میکنم!!
یه کلاه گیس با که هم صاف و خوشگله هم بلند!چون چند وقتیه از شر موهام خسته شدم مثل برادرای محترم موهامونو کوتاه کردیم خیلی زیاد...
امروز هم مثل چند روز گذشته خیلی خوشحالم
روز تولد عشقم(فاطی) تا ساعت 2.30 شب بیدار موندم تا بهش تبریک بگم،راستش فاطی ساعت 4 بدنیا اومده
کلی سعی کردم نشد بعدش بهش اس دادم که خیلی خوابم میاد تولدت مبارک
دیدم جواب داد!!!!!!!!!!!!!
تعجبم افزوده شد گفتم چیجور گوشیو کش رفتی؟؟ بیداری؟؟
اونم بیدار بود و داشت اهنگ میگوشید.
خلاصه تا دم اذون با هم حرف زدیم البت از طریق sms
کلی دردودل کردیم،و کلی کیف کردیم! اونقدر اروم شده بودم که حد نداشت
فقط داشتم تشکر میکردم از فاطی که همیشه ارومم میکنه و تو غم هام همدرد و همراهمه.
امشب میخوام بش بزنگم،
دلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم براش تنگیده شدید.
خوشنودم!!!!!!!!! از بابت چی؟
خب معلومه دیگه فردا تولد فاطی جونمه.
21تیرماه سال 73 چشم به جهان گشود،از همان دوران طفولیت فقط خندیدن را فراگرفت.(اقا محاله این دختر نخنده).
همینجور هی بزرگتر میشد و بیشتر میخندید.اصلا مشکلات نمیاد طرفش چون همشونو حریفه
الانم که بچمون بزرگ شده ولی ازم دوره خیلی ......................................................................
فردا مثل اینکه همه ی فامیل خونشون جمع میشن که تولد بگیرن وشاد باشن و ....
منم خوشحالم چون کم کم امیدوارم که فاطی بزرگ شه و یکم بیخیال بچه بازی شه!!!
دوس داشتین تبریک بگین خب، همینجور فقط نیگا میکنه!!
منم از همین جا تولدتو تبریک میگم عزیزم شاید نتونم بزنگم چون بااون 40 دقیقه که حرفیدیم عذاب وجدان گرفتم خداییش.
ارزو میکنم که همیشه همیشه مثل الانا شاد شاد باشی و موفق تو زندگیت.
دوستت دارم.
جاتون خالی دیشب رفته بودم حرم،حرم امام رضا
برای اولین بار بود که خودم به مامی گفتم بریم،راضی شدم با اتوبوس بریم!
ولی خیلی شلوغ بود خیلی زیاد.من بیشتر به خاطر دعای کمیلش رفتم ولی اصلا صدا نمیومد!
ضدحال عظیمی بود!!
یه روز تو عمرمون جوگیر شده بودیم بریم دعا کمیل بدون غر غر،ولی نشدکه بشنویم.
واسه دوستام و همه کسایی که میشناختمشون دعاکردم.
واسه بهار جونم که بچه شماله و هرگز ندیدمش
واسه الهه که بچه اصفهانه البت به قول خودش بازار مشترکه
واسه یه دوست که بچه خوبیه واسش نمازم خوندم که به ارزوش برسه.
واسه فاطی و نرگس هم نماز خوندم ولی وقت نشد که واسه خودم نماز بخونم.
واسشون دعا کردم که همیشه شا شاد شاد باشن،منم از خوشیشون خوشم.
دیشب یه ارزو داشتم اینکه:
کاش فاطی بدونه که من هیچکس رو بهش ترجیح ندادم،من همه دوستامو دوست دارم ولی نه به اندازه ای که فاطی رو دوست دارم،قسم میخورم.
پل يك دستگاه اتومبيل سواري به عنوان عيدي از برادرش دريافت كرده بود. شب عيد هنگامي كه پل از اداره اش بيرون آمد متوجه پسر بچه شيطاني شد كه دور و بر ماشين نو و براقش قدم مي زد و آن را تحسين مي كرد.پل نزديك ماشين كه رسيد پسر پرسيد: " اين ماشين مال شماست ، آقا؟"
پل سرش را به علامت تائيد تكان داد و گفت: برادرم به عنوان عيدي به من داده است".
پسر متعجب شد و گفت: "منظورتان اين است كه برادرتان اين ماشين را همين جوري، بدون اين كه ديناري بابت آن پرداخت كنيد، به شما داده است؟ آخ جون، اي كاش..."
البته پل كاملاً واقف بود كه پسر چه آرزويي مي خواهد بكند. او مي خواست آرزو كند. كه اي كاش او هم يك همچو برادري داشت.
اما آنچه كه پسر گفت سرتا پاي وجود پل را به لرزه درآورد:" اي كاش من هم يك همچو برادري بودم."
پل مات و مبهوت به پسر نگاه كرد و سپس با يك انگيزه آني گفت: "دوست داري با ماشين يه گشتي بزنيم؟""اوه بله، دوست دارم."
تازه راه افتاده بودند كه پسر به طرف پل بر گشت و با چشماني كه از خوشحالي برق مي زد، گفت: "آقا، مي شه خواهش كنم كه بري به طرف خونه ما؟".
پل لبخند زد. او خوب فهميد كه پسر چه مي خواهد بگويد. او مي خواست به همسايگانش نشان دهد كه توي چه ماشين بزرگ و شيكي به خانه برگشته است.
اما پل باز در اشتباه بود.. پسر گفت: " بي زحمت اونجايي كه دو تا پله داره، نگهداريد.".
پسر از پله ها بالا دويد. چيزي نگذشت كه پل صداي برگشتن او را شنيد، اما او ديگر تند و تيـز بر نمي گشت.
او برادر كوچك فلج و زمين گير خود را بر پشت حمل كرده بود. سپس او را روي پله پائيني نشاند و به طرف ماشين اشاره كرد :..
" اوناهاش، جيمي، مي بيني؟ درست همون طوريه كه طبقه بالا برات تعريف كردم. برادرش عيدي بهش داده و او ديناري بابت آن پرداخت نكرده.
يه روزي من هم يه همچو ماشيني به تو هديه خواهم داد . اونوقت مي توني براي خودت بگردي و چيزهاي قشنگ ويترين مغازه هاي شب عيد رو، همان طوري كه هميشه برات شرح مي دم، ببيني."
پل در حالي كه اشكهاي گوشه چشمش را پاك مي كرد از ماشين پياده شد و پسربچه را در صندلي جلوئي ماشين نشاند.
برادر بزرگتر، با چشماني براق و درخشان، كنار او نشست و سه تائي رهسپار گردشي فراموش ناشدني شدند.
در مسابقه ی زندگی گل زدن هنر نیست بلکه گل شدن هنره !
شاد بودن تنها انتقامی است که میتوان از زندگی گرفت.
سلام و درود بر همه ی دوستان
چطورین؟ وای نمیدونین چقدر دلم براتون تنگیده بود،خیلی دقیقا اینقدر (.)
راستش من خیلی وقته از درگز برگشتم ولی نتمون طبق معمول قطع بود الانم هست؛به بدبختب با اینترنت هوشمند با این سرعت داغونش اومدم،وایمکس فعلا تعطیله،البت مال ما!!
از بس نبودم ها یکی از رفقا پیام گذاشته که اینم از اون کدی که میخواستی!!!!!!!!!!!!!
کلی فکر کردم یادم نیومد چه کدی خواستم؟؟ رفیق اگه اومدی بگو که من کلی جون کندم وبت باز نشد.سرعت مرعت تعطیله اینجا...
خوب من خوبم الان که نمیشه ولی بعدا میام کلی حرف دارم باهاتون،خیلی زیاد؛به قول دوستمون که میگه یه دنیا دلم گرفته!!!
اجازه مرخصی میدین؟؟؟
بای
فاطی جونم رفت درگز!
منم (F@TiM@_1994) دوست داشتم الان اونجا میبودم و با
فاطی جونیم میرفتیم پارک شادی!!!
ما اصولا تابستونا یا پارک شادی بودیم یا کانون کوثر!!!
انقده خوش میگذشت!!!!
خدا ما رو دور از هم آفریده ولی قلبامون همیشه با همن!
ایم شاا... به فاطی جونیم با زنداداشش خوش بگذره!
این تغییرات هم تو وب کار منه!!!
امیدوارم لذت ببرین ، هم از قالب و هم از عکس گلم!
بچه ها همین الان ذوق مرگ شدم،اخه نشسته بودم که مامی گفت فاطمه چادرت تمیزه؟؟
وای نیدونی مثل چی خوشحال شدم،نیشم تا بنا گوش باز شد،با اخم گفتم بله...
مثل اینکه رفتنی شدما،چقدره خوب.
اخ جونمی جون،میرم پیش زن داداشم،پیش نی نی جونم که هنوز نیومده،کلی حال میکنیم.
قراره فردا راننده داداشم بیاد دنبالم و ببرتم.
ولی دلم برا همتون تنگ میشه خیلی زیاد،ای شاالله تا دو سه روز دیگه برمیگردم،چون مادر
گرام
تهدید کرده زیاد وانمیستی !!!!
من میرم ولی دوباره میام پیشتون با کلی خاطره از این چند روز.
اگه اونجا تونستم و به نت دسترسی داشتم که میام،اگه هم نه که شاید فاطی یه سری
بهتون بزنه!!!
منتظرم باشین،فراموشم نکنین ها رفقا جونم...
بدرود
سلام برو بچ چطورین؟؟
این قلبا با قطرات زیبا رو فاطی جونم زحمت کشیدن و گذاشتن،خیلی خوشگله نه؟؟
واین فال هم اون واسم گرفته چقدرم باحاله؛یکهوویی دلم گرفت.
راستش میخوام برم درگز ولی نمیدونم چرا مامان داره اذیت میکنه و میگه نه!!
زن داداش طفلیم منتظرمه و هرروز اس میده میزنگه که بابا بیا دیگه،ولی مامان ما مگه بیخیال میشه!!
امروز دیگه کفری شده بودم به زن داداشیم اس دادم گفتم من حوصلم سر رفته،اگه تا فردا نیام به جون خودم فرار میکنم ها...
امروز ظهری مامان راضی شد که برم،اینو درست کردیم بابا جون گیر دادن که لازم نیست بری.
من دیگه هنگیدم به طرز عجیبی،فاطی هم که نیست و دارم خل میشم.
برادر گرامی هم که از چتیدن با غریبه محروممون کردن و دیگه نمیشه بچتیم،نیدونم چرا ولی میگه بعدا برات میگم.
وخلاصه دیگه چه بگم،سرتونو درد نیارم.
فعلا بابای


اهنگ جدید داش احسان(نابرده رنج) پشیمون میشی دانلودش نکنی... گفته باشم.
دخترم جرالدين, از تو دورم , ولی يک لحظه تصوير تو از ديدگانم دور نميشود.تو کجايی؟در پاريس ,روی صحنه تئاتر پرشکوه شانزه ليزه؟اين را ميدانم و چنان است که گويي در اين سکوت شبانگاهی ,آهنگ قدمهايت را ميشنوم.شنيده ام نقش تو در اين نمايش پرشکوه, نقش آن دختر زيبای حاکمی است که اسير خان تاتار شده است